مامان بزی پر شیر!
شما هم فکر می کنین ده ماه فاصله بین دو پست مناسبه ؟ به نظر من که کافیه . فکر کنم تا حالا دیگه همه موفق شدن مطلب قبلی ام رو بخونن و بفهمن و هضم کنن .
از امروز تصمیم گرفتم وبلاگ نویس با فرهنگی بشم و درست و به موقع مطلب بنویسم . البته این پنجمین باریه که این تصمیمو می گیرم . حدودا سالی یک بار!
و اما ... برای خیل عظیم خوانندگان مشتاق و منتظر وبلاگم بگم که تو این مدتی که اینجا نبودم ، درواقع هیچ اتفاق عجیب و خاصی برام نیفتاده . مهمترین رخداد این مدت اینه که پسرکم دو سال و پنج ماهه شده و الان حدود ۴ ماهه که میره مهد کودک . خیلی نسبت به دو سالگی اش تغییر کرده و خیلی آقا شده . اینه که دیگه دلم نیومد از بزرگ شدنش و یاد گرفتنش و شیرینهاش چیزی ننویسم . دیگه به هر قیمتی شده یه وقتی وسط کارهام برای نوشتن پیدا می کنم .
خوب حالا به عنوان مقدمه ای بر این تصمیم ، یکی از حرفاشو براتون می نویسم . من پارسا رو درست یک هفته بعد از دو سالگی از شیر گرفتم . خیلی آقامنشانه با این قضیه برخورد کرد . یه روز یه داروی گیاهی (صبر زرد ) خریدم زدم به می می مربوطه! هیچی هم بهش نگفتم . اولین باری که اومد شیر بخوره دید خیلی بدمزه است . خودش با یک احساس تعجبی ، بدون حرف ، ول کرد و رفت . یکی دو بار دیگه تا آخر شب امتحان کرد و وقتی دید هنوز بد مزه است ، مثل یک سرنوشت محتوم موضوع رو پذیرفت و رفت خوابید ! حتی گریه هم نکرد . یا سوالی مبنی بر اینکه این چرا تلخه! یه هفته به این منوال گذشت و گاهی یه امتحانی می کرد و باز میرفت . قیافه اش مثل آدم های معشوق از دست داده ای بود که خیلی منطقی و باشعورن و با موضوع کنار میان! یه شکلی شده بود که انگار داره با خودش میگه : "آهان ، خوب ، که اینطور ،... پس نوبت از شیر گرفتن ماهم رسید؟!... هی روزگار... "
تنها زحمتی که ما کشیدیم این بود که دیگه بجای من باباش بردش حموم که ریسک ماجرا کم بشه . همچنین خاله جانش سعی کرد جلوی پارسا به بچه اش شیر نده . همین . بعد از یه هفته هم یه بار بهش گفتم که تو بزرگ شدی و می می مال نی نی کوچولوهاست و می می تو هم دیگه خراب شده و شیر نداره . اونم گفت خوب ! آخه بچه اینقدر منطقی؟!
دو سه هفته بعدش که داشتم موقع خواب قصه شنگول و منگول و حبه انگور رو براش می گفتم ، یهو قیافه اش مثل یه کاشف باز شد و گفت : مامی ، برو به صحرا علف بخور! پرسیدم چرا ؟گفت که می می هات پر از شیر بشه ! مثل خانوم بزی!! یه بار دیگه هم وقتی داشتم شیر پاستوریزه توی شیشه اش میریختم که بخوره ، یهویی گفت : مامی از این شیرا بریز تو می می ات که پر از شیر بشه من بخورم!
خلاصه مامان های بچه شیردهی که مشکل کمبود شیر دارن ، می تونن از این دو روش پیشنهادی پسر من برای حل مشکلشون کمک بگیرن!
١٠ مهرماه ٨٧
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٠ ق.ظ توسط ستاره خانوم
پارسا چگونه حرف می زند ؟
به اطلاعتون میرسونم که از شدت فعالی و به روز بودن این وبلاگ ، تندیس بلورین زرنگ ترین وبلاگ فارسی زبان به من اعطا شد ! و اما پارسا ... پسرک یک سال و هفت ماهه ما الان دیگه حسابی حرف میزنه ، منتها به یه زبون دیگه (احتمالا یک زبانی با ریشه های آفریقایی!) خیلی از حروف رو نمی تونه درست ادا کنه . کلا هم فقط دو سیلاب اول هر کلمه رو بیشتر نمی گه. هرجای کلمه رو هم که نتونه تلفظ کنه ، بجاش یه چیزی تو مایه های گوم یا دون یا بوم میگه . به نمونه های زیر توجه کنید: پاپا : پارسا ماما : مامان و مامان بزرگ آیی : خاله عمی : عمه و همه دخترهای جوان و تین ایجر (چون عمه هاش جوونن ، کلا دیگه همه دخترهای جوون رو عمه میدونه) آنوم : خانم . هر خانمی بجز افراد فوق! بابا : بابا و بابابزرگ دادون : دایی عمو : عمو !!! گاگا : آقا . هر آقایی بجز افراد فوق! دزل : غزل (دختر آیی!) نی نی : همه بچه های کمتر از 10 سال ممممممممم (به سکون همه میم ها و فتح میم آخر) : مهین خانوم و دخترش ! بیپ : توپ گو گو دیش دیش : هو هو چی چی . قطار . صندلی ماشین خودش جیزه (به فتح ز) : هر چیزی که داغ باشه یا بخار ازش بلند بشه یا تیز باشه . مثل جوب جلوی مغازه اتوشویی و گیاهان تیغ دار . این از اولین کلمه هایی بود که یاد گرفت . گخ : یخ . هر چیزی که سرد باشه . قبلا به چیزهای خیلی سرد هم می گفت جیزه . گون د د (به فتح دال اول و دوم ) : کتاب و دفتر و مداد و خودکار و لوازم التحریر !! آبی د (به فتح دال) : لوازم آرایش ! تازگی ها مداد شمعی قرمز خودش رو هم بعنوان ماتیک شناسایی کرده و از "گون د د" به "آبی د" تبدیل کرده . ماه : ماه و ستاره و خورشید . گوم : گل گار : کلاغ ما : گاو بععععع : گوسفند اس ( به فتح الف) : اسب . عکس . کامپیوتر و موبایل (چونکه از توی کامپیوتر و موبایل می تونه عکس نگاه کنه) پی پی : پیشی . آپو : هاپو . گونجه : جوجه . گوک : گرگ . قبلا می گفت گوگا . مومه : مورچه مامی : ماهی دانا : داینا سور! می می : می می نی (شخصیت کتاب محبوبش) جیجه : شیشه شیر خودش . ان (به فتح الف) : انگور و هندونه و خربزه نانی : نارنگی و پرتقال بیب : سیب آخ : آش ! نون : نون ! بی : بیا . بگیر . بده . ببل ( به فتح ب اول و دوم ) : منو بغل کن . ببوم (به فتح ب اول): ببخشید ! طلب بخشش با گردن کج و لبخند مهربانانه ! دبوم (به فتح دال): سلام . همراه با تعظیم ژاپنی .
فعلا این کلمات رو داشته باشین تا در فرصت های بعدی بیشتر شمارو با این زبان جدید آشنا کنم .
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٤ ق.ظ توسط ستاره خانوم دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
زایمان ۲
وقتی بخیه زدن تموم شد و منو آوردن توی ریکاوری ، ساعت 1:20 بود . بجز من 10 تا مریض دیگه هم اونجا بودن . همه در حال به هوش اومدن و ناله کردن یا داد زدن . .. من خودم درد نداشتم چون هنوز بیحس بودم . برای همین خیلی خوشحال و خندون برای خودم دراز کشیده بودم و به پسرک خوشگلم فکر می کردم و اینکه چرا اونقدر دماغش بزرگ بود؟!!
بعد کم کم این فکر به سرم زد که نکنه پاهای من به حس نیان ؟ نکنه همینجور فلج بمونم ؟ و از اونجایی که تخیل من بیخودی خیلی قویه ، از تصور اینکه فلج بشم گریه ام گرفت !
خیلی سخت بود . هر چند لحظه یه بار سعی می کردم به پاهام یه تکونی بدم اما اصلا پیغامهای مغزم به پاهام نمی رسید . همه اش گفتم خدایا پس اون بیچاره هایی که یه عمره مشکل نخاعی دارن و پاهاشونو حس نمی کنن چطوری زنده ان؟ و همینجور با اشک و آه برای شفای همه اونها هم دعا کردم . خلاصه خیلی مراسم زایمان روحانی ای بود!!
بالاخره بعد از یک و نیم ساعت ، نزدیک ساعت سه بعد از ظهر دو نفر اومدن و دو سر تخت منو گرفتن که ببرن تو اتاقم . در همین حال هم کم کم پاهام به گز گز افتاده بود و خیالم راحت شده بود که فلج نیستم . وقتی رفتم توی بخش همه خونواده ام اونجا بودن و با دیدن من کلی ذوق کردن و همه اش می گفتن به به ! ماشالا حالت که خیلی خوبه ! و هیچکس از جمله خودم خبر نداشتیم که تازه دردهام از الان می خواد شروع بشه!
هیچی دیگه ... خلاصه ... چشمتون روز بد نبینه . همچین که رسیدم به اتاقم دردم شروع شده بود . به طوریکه وقتی می خواستن منو بذارن روی تخت اصلی خودم ، فریادم رفت به هوا! 
بعد هم دو تا پرستار خشن دیوونه اومدن دو نفری افتادن روی دل من و هی فشارم دادن که خونهای اضافی بعد از عمل بیاد بیرون و تو دلم تمیز بشه! جاتون خالی دادی زدم ها! خواهرم طفلک از ترس گریه اش گرفت و از اتاق رفت بیرون . بعد دیگه هر چند ساعت یه بار بهم مسکن زدن و به زور مسکن اون روز رو گذروندم . چون که اتاقم خصوصی بود ، همه اهل خونه خودم و همسرم اومده بودن تو اتاقم و دور هم می گفتن و می خندیدن و از اومدن اولین نوه هر دو طرف ذوق میکردن . و هیچکس خبر نداشت که من از درد و پوکی کله ام ، دلم می خواد همه شون رو بیرون کنم ! خواهرکم یه گروه ارکستر عروسکی که "پو"و دوستاش بودن رو برام آورده بود بیمارستان که بزنن و بخونن و من خوشحال بشم . ولی حتی نای نگاه کردن به اونارو نداشتم . فقط گفتم مرسی و چشمامو بستم .
خدا رو شکر وقت ملاقات زود تموم شد و بیشتر ملاقات کننده ها رفتن . فقط مامانها موندن و خواهرم که می خواستن به من کمک کنن به نی نی شیر بدم . پشت تختو آروم آوردن بالا و بچه رو تو بغل خودشون نگه داشتن (چون من درد داشتم و نمی تونستم بغلش کنم ) و آروم گذاشتنش زیر سینه من . قدرت خدا ، این موجود فسقلی یواش دهنشو باز کرد و یه جوری که انگار شیش ماهه داره شیر میخوره و حسابی وارده ، شروع کرد به مکیدن ! 
غیر از اون چند دقیقه ای که با پسرک گذشت ، بقیه وقت همه اش ناله کردم و پاهامو مثل جیرجیرک به هم ساییدم . چون با این که هنوز درست حسابی به حس نیومده بود ولی خیلی درد داشتم . دلم می خواست یه وزنه بزرگ بیارن بزارن روی پاهام یا یه ماشین اسفالت صاف کنی از روم رد بشه . خلاصه .. شب فقط مامانم پیشم موند . خیلی شب سختی بود . راستش رو بخواین من خودم هم یه کم جوهود هستم ولی واقعا فکر می کنم کلا شب اول بعد از زایمان خیلی سخت باشه!
صبح علی الطلوع یه پرستاره اومد و بعد از دادن اولین وعده غذایی بعد از عمل (شامل چای و کمپوت گلابی) با جدیت و خشونت سوند منو قطع کرد و گفت دیگه باید بیای از تخت پایین و خودت بری دست شویی....
خوب ، اینهم از قسمت امروز . تا ادامه داستان خدانگهدار .
اوه اوه نمی دونین چقدر به پرستاره التماس کردم که تورو خدا برو نیم ساعت دیگه بیا اینو بکن !! ولی نمی شد . چون هم که سرم بهم وصل بود ، ده دقیقه بعد از کندن سوند نیاز به دستشویی رفتن پیدا کردم . مامانم و یه پرستار دیگه کمکم کردن که از تخت بیام پایین . دفعه اول خیلی خیلی سخت بود . جای بخیه ها وحشتناک درد می کرد . ولی چاره دیگه ای هم نبود . اگه آدم راه نره دیرتر خوب میشه . خلاصه .. جاتون خالی تا ظهر ناله کنان و اشک ریزان اول با کمک مامانم و دفعه های بعد تنهایی دستم و گرفتم به دیوار و دور اتاق خودم یا راهروی بخش آروم راه رفتم . هر یه باری که می اومدم پایین و راه می رفتم ، بار بعدیش آسون تر بود . بار اولی هم که رفتم دستشویی همین جور اشک ریزان رفتم و چون خودم باید دستمو به دیوار می گرفتم که نیوفتم ، لازم بود که مامان بیچاره اون تو هم بیاد کمکم ! الهی بمیرم برای مامان ها که تا وقتی بچه شون خرس گنده هم میشه در هر شرایطی باید هرکار وحشتناکی رو براش بکنن .
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٤ ب.ظ توسط ستاره خانوم شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
زايمان ۱
22 اردیبهشت 85 : اون عمل مهم تموم شد . من امروز ظهر اومدم خونه . درد دارم . خیلی زیاد . دیروز صبح رفتیم بیمارستان ، پذیرش شدیم و رفتم تو اتاق زایمان ولی تا ظهر معطل شدم که دکتر بیاد . وقتی من رفتم دو نفر دیگه هم از دیشب اومده بودن و داشتن درد می کشیدن . منتظر زایمان طبیعی بودن . بیچاره ها خیلی درد داشتن . یکیشون که از روز قبلش اونجا بود ، یعنی 10 ساعت بود داشت درد می کشید . بعدا سه نفر دیگه هم اومدن که مثل من منتظر دکترشون بودن که بیاد ببرشون اتاق عمل برای سزارین . توی اون اتاق ، ما سزارینی ها حالمون خوب بود و صحیح و سالم نشسته بودیم و حرف می زدیم ، اون دوتا بیچاره درد می کشیدن . البته امروز صبح دیدنی تر بود که اون دو تا بچه هاشونو بغل کرده بودن و با عیادت کننده هاشون می گفتن و می خندیدن و ما چهارتا سزارینی ها چهار چنگولی رو تخت افتاده بودیم و ناله می کردیم!
دکتر مسخره من ساعت 12 ظهر اومد . از انتظار دیگه جونم به لب رسیده بود . خسته شده بودم ، اضطراب داشت خفه ام می کرد . بالاخره سر اذان ظهر منو بردن تو اتاق عمل . یک ساعت هم اونجا معطل شدم که اتاق عمل حاضر بشه و بیان بستریم کنن و ... بالاخره ساعت نزدیک 1 دکترم اومد بالای سرم . من همش منتظر بودم دکتر بیهوشی بیاد که تازه فهمیدم اینجا برای زایمان کسی رو بیهوش نمی کنن و به روش اسپاینال ( بیحسی از کمر) سزارین می کنن . وقتی گفتن بشین می خوایم یه آمپول بزنیم توی کمرت داشتم از ترس می مردم! کلی داد و بیداد راه انداختم که چرا از قبل به من نگفته بودین و من آمادگی ندارم و می ترسم و میخوام بیهوش بشم و ... خلاصه اتاق رو گذاشتم رو سرم !
رفتن دکتر بیهوشی رو صدا کردن که بیاد منو آروم کنه ! اومد گفت " تو چرا اصرار داری بیهوش بشی ؟ بیهوشی بده و اله و بله و روی بچه اثر بد میذاره و به هوش اومدنت سخته و .. و تازه چون تو قبلا سه بار بیهوش شدی ، اصلا به صلاحت نیست و .. " خلاصه به زور منو راضی کرد که کوتاه بیام . ولی واقعا ترسیده بودم . خود آمپوله که زدنش خیلی درد داشت . ولی دیگه بعدش هیچ دردی رو حس نکردم . منو خوابوندن روی تخت و دستامم بستن! فکر کنم ترسیده بودن ازم! یه مشت سیم و شیلنگ هم بهم وصل کردن با سرم و آنژیو کت . یه پرده هم آویزون کردن روی سینه ام که نبینم اون پایین چه خبره . یه پرستاره هم در تمام مدت بغل دستم ایستاده بود که حالم رو چک کنه . بعد احساس کردم آب یخ ریختن رو تنم ، احتمالا داشتن ضدعفونی می کردن... هی هم تذکر می دادم که آهای ! من هنوز حس دارم . من بیحس نشدما! آهای یهو عملو شروع نکنین ها این آمپوله هنوز اثر نکرده ! و دکتر و پرستارها فقط هی میخندیدن بهم! دکتر بیهوشی و دستارش رفت و یه ده دقیقه ای منو تنها گذاشت تا کاملا بیحس بیحس شدم . خیلی احساس بد و عجیبی بود . هیچ جوری هیچ حرکتی نمی تونستم به بدنم بدم . مثل وقتهایی که آدم تو خواب میخواد بدوه و نمی تونه و اصلا پاهای آدم حرکت نمی کنن .
بعد دوباره دکتر خودم و پرستارها اومدن و رفتن اونور پرده ، شروع کردن به چیدن دلم! دقیقا ساعت 1 ظهر بود . موقع سزارین همیشه یه شکاف حدودا 10 سانتی روی شکم میدن و بعد با گیره این شکافو یه عالمه باز میکنن تا بشه بچه رو از توش در آورد . موقع باز کردن و گیره زدن اونقدر اینکار با شدت و فشار انجام میشد که با اینکه من بیحس بودم و هیچی نمی فهمیدم ، از تکونهایی که میخوردم می فهمیدم چه خبره! از وقتی آمپوله اثر کرده بود و بیحس شده بودم ، همه اش به شدت نفس تنگی داشتم و ضربان قلبم هم خیلی زیاد شده بود . مدام چشمم به مونیتور بغل دستم بود و فشار خون و ضربانم رو چک می کردم . دیگه یه جا فشارم رسید به 20 . نفس نمی تونستم بکشم . به پرستار بغل دستیم گفتم دارم خفه میشم . برام اکسیژن گذاشت تا حالم یه کم بهتر بشه و دیگه تا آخر عمل اکسیژن داشتم . فقط برای آرامش دادن به خودم تا آخر عمل یه بند هرچی سوره و دعا بلد بودم زیر لب خوندم . بعد هم یادم افتاد که یه عالمه آدم بهم التماس دعا گفته بودن ،و برای همه شون از خدا سلامتی خواستم .
خلاصه... در همین حیص و بیص وقتی تکون خوردنها تموم شد ، یه دو دقیقه ای سکوت بود و من نمی فهمیدم چیکار دارن می کنن . یهو ساعت 1:10 صدای یه گریه آروم و خفیف شبیه صدای بچه گربه اومد ... وای.. خدایا نمی دونین اون لحظه چه حسی داشتم . قلبم از هیجان می خواست منفجر بشه . اشکام بی اختیار سرازیر شدن . فقط تند تند از پرستارا می پرسیدم سالمه ؟ بچه ام سالمه ؟ که بهم اطمینان دادن یه پسر سالم و تپلی دنیا اومده . حالا هرچی می گفتم بیارینش ببینم ،می گفتن صبر کن داریم تمیزش می کنیم . بالاخره تمیزش کردن و پیچیدنش لای یه پارچه سبز و آوردنش پیش من ..
خدایا یه موجود کوچولوی صورتی شفاف با یه عالمه موهای سیاه روی صورتش . با دستهای کوچولو و انگشت های ظریف صورتی . نمی تونستم بغلش کنم یا حتی به طرفش بچرخم ، فقط تو اون وضعیت تنها کاری که به فکرم رسید این بود که دستشو بگیرم و توی گوشش آیت الکرسی بخونم . خلاصه پسرک رو بردن و دکتر هم دنبالش رفت با پرستارهای مشتلق بگیر! فقط دو نفر موندن که تو دل منو جارو برقی بکشن و بعد هم درشو بخیه بزنن !
(تا اینجای مطلبو داشته باشین تا بیام بقیه اش رو تایپ کنم ... )
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٩ ب.ظ توسط ستاره خانوم شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
شروع دوباره
تقریبا یک سال از تولد پسرکم میگذره . یکسالی که با کلی سختی و خیلی بیشتر از اون شیرینی همراه بوده . امروز تصمیم گرفتم یه مرور کوتاه و خلاصه از اتفاقاتی مهم مربوط به پارسا توی سال اول زندگیش بنویسم . بعدش هم اگه خدا بخواد یه کم مرتب تر این خاطره ها رو به روز کنم . شاید این نوشته ها برای خوانندگان عبوری اینجا خیلی مهم نباشه . راستش من بیشتر برای خودم اینارو می نویسم که یادم بمونه این روزها . حالا شاید بجز شیرین کاری های پسرم ، یه مطالب دیگه ای هم پیدا کنم که برای بقیه جذاب تر باشه . خلاصه که اگه می بینین پستهای بعدی تاریخهاشون مال سال قبله ، بخاطر اینه که دارم بعضی نوشته ها رو از دفتر خاطرات سال گذشته منتقل می کنم به این صفحه . امیدوارم که غیر از خودم و همسرم ُخواننده دیگه ای هم داشته باشه!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٦ ب.ظ توسط ستاره خانوم دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥
:)
هه!
از آخریت پست این وبلاگ حدود یه سال می گذره ! من اینقدر زود به زود آپدیت می کنم شماها وقت می کنین بخونین؟ اصلا هنوز کسی وجود داره که اینجا رو بخونه ؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٦ ب.ظ توسط ستاره خانوم چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥
اولين پست سال نو...
خوب ... سال نوی همگی با ۱۶ روز تاخير مبارک ! ايشالا که سال خوب و خوش يمنی باشه برای همه و برای مملكتمون . البته در سال جديد فراموش نكنين كه انرژی هسته ای حق مسلم ماست ! و برای اينكه خوب ملكه ذهنتون بشه مثل آنتی بيوتيك هر شش ساعت يكبار اين شعارو با صدای بلند سر بدين . اگه يه روزی غذا نداشتين بخورين ، لباس نداشتين بپوشين ، سقف خونه تون روی سرتون داشت خراب ميشد ، .... و خلاصه هر كمبود و كاستی ای كه داشتين ، كافيه كه اين جمله رو مثل اجی مجی لاترجی به زبون بيارين . در جا مشكلتون حل ميشه !
به سلامتی و ميمنت ما هم يه هفت هشت روزی رفتيم به سرزمينهای شمالی و يه دلی از عزا در آورديم . هرچی هم ديگران بهم گفتن كه با اون دل گنده ات مسافرت نرو برات ضرر داره ، ديدم كه نمی تونم به حرفشون گوش كنم و اگه اين سفرو نريم ممكنه جدی جدی با اون خستگی مفرط آخر سال بتركم . و واقعا هم خيلی سفر خوبی بود . حسابی خستگی ها رو از تنمون درآورد . خيلی كيف داره كه صبح آدم بدون برنامه ، بدون زنگ ساعت بيدار شه و اصلا ندونه كه امروز چند شنبه است! برای ماهايی كه عادت می كنيم هميشه طبق يه ديسيپلين وحشتناك كار و زندگی كنيم ، همين بی برنامگی خودش بزرگترين تفريحه!
خلاصه كه ما همه خوبيم ، نی نی هم خوبه و به شدت درحال تمرين فوتبال توی دل من! ۳۵ روز ديگه هم بالاخره چشم ما رو به جمال خودش منور می كنه . اگه وقت بشه يه چندتا نكته خنده دار از تجربيات اين دوران رو براتون می نويسم . فعلا .
چهار شنبه ۱۶فروردين ۸۵
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ق.ظ توسط ستاره خانوم سهشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥
تجربه
از من به شما نصيحت:
وقتی حالتون بده و خيلی احساس خستگی كسالت و بيچارگی می كنين ، با همسرتون بر سر مسائل كليدی و بنيادين بحث نكنين . چون بعدا كه حالتون خوب شد می فهمين كه چه سوتی هايی دادين!
در اين جور مواقع يك راه حل خوب و آسون می تونه اين باشه كه برين برای خودتون چيز ميز بخرين . لباس ترجيحا . اونم رنگی و شاد . حالتونو بهتر می كنه . در مورد من كه خيلی اثر كرد!
پنجشنبه ، ۲۵ اسفند ۸۴
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٤ ب.ظ توسط ستاره خانوم سهشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥
آخر سال
این آخرین یادداشت سال ۸۴ است . روزهای آخر سال با همه تنش ها و بدو بدو ها و فشارها و خستگی ها دارن میگذرن . تمام اوضاع و احوال کار و شرکت و خونه و زندگی من با هم قاطی پاطی شده . دیگه میتونم بگم که واقعا دارم له میشم . کارهای شرکت به شدت فشرده است و این آخر سال هم دارن خون ما رو تو شیشه میکنن که برنامه سال ۸۴ رو (که یه ذره ازش عقب بودیم) تو همین یه هفته آخر به هر قیمتی شده بهش برسیم . کارهای خونه و خونه تکونی و خرید سال نو هم که سرجاش هست . خریدهای نی نی هم که باید انجام بشه . یه مشت عکس و آزمایش و سونوگرافی و دویدن دنبال دکتر و بیمارستان و بیمه و ... هم بهش اضافه شده . توی این شولوغ پلوغی و ترافیک وحشتناک آخرسال واقعا هر شب خل میشیم تا یه کاری رو انجام بدیم و برسیم خونه . شبها تا خود صبح از خستگی توی خواب ناله می کنم . دارم می میرم بابا!!
آخیش ! اگه این غرها رو نمی زدم می مردم !
ولی با همه این وجود خیلی کیف داره هر بار که یادم می افته که یه هفته دیگه سال نوه ، دو هفته تعطیلات دلچسب و یه سفر عالی بهاره توی راهه ، من یه ماه دیگه بیشتر سرکار نمی رم و بعدش حال و حول و مرخصی ام شروع میشه ، سال جدید یه اتفاق خیلی مهم توی زندگی مون می افته ، و خلاصه به عشق این دلخوشی ها است که دارم این فشار وحشتناک آخر سال رو تحمل می کنم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٦ ب.ظ توسط ستاره خانوم دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤
شكر !
خوب ... می بينم كه همه جا امن و امانه ، اوضاع به شدت خوب و رضايت بخشه ، ما به مدد انرژی هسته ای داريم دنيا رو فتح می كنيم ، ديگه از اين ببعد نه فقر فرهنگی داريم ، نه اقتصادی . دانمارك و بقيه كشورهای اروپايی رو هم تحريم كرديم و الان همه عالم دارن از اين موضوع دق می كنن . يك عالمه مشت محكم به دهن همه دنيا زديم و الان دندونهای همه مردم ريخته تو دهنشون . اسم شيرينی دانماركی رو هم كه عوض كرديم و ديگه واقعا تمام مسائل دين و دنيامون حل شد . خدا رو شكر .
بگذريم از همه اين حرفها ، آخ اگه بدونين ...! اگه بدونين ديدن دست و پای كوچولو و تازه شكل گرفته نی نی توی دل آدم از توی تلويزيون چه كيفی داره ...
دوشنبه ۲۴ بهمن ۸۴
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢۸ ب.ظ توسط ستاره خانوم سهشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤
انرژی هسته ای؟!
توی کشوری که هر چند ماه یک بار یه سانحه دلخراش هواپیمایی یا قطاری رخ میده و آدمها با هر وسیله ای که سفر کنن ، دائما در معرض خطرن ، تو کشوری که یه اتفاق خیلی خیلی معمولی مثل یه برف کوچولو یا حتی بارون عادی میتونه چند ساعت کل خیابون های پایتختش رو کلا فلج بکنه ، توی کشوری که هنوز تقریبا هیچکدوم از صنایع و خدماتش از استاندارد های لازم برخوردار نیستن ، اونوقت به نظر شما چقدر لازمه که انرژی هسته ای (حتی از نوع صلح آمیزش ) وجود داشته باشه ؟! صرفنظر از تمام جنبه های دیگه ماجرا ، واقعا چه ضمانتی وجود داره که این نیروگاهه هر روز مثلا یه مخزنش نشت نکنه و یه عده آدمو به کشتن نده؟!
ببینم ، حالا یعنی ما الان دیگه از تمام حقوق طبیعی و بدیهی زندگی مون بطور کامل برخورداریم و فقط حق استفاده از انرژی هسته ای باقی مونده ؟! بعد اونوقت این حق رو به چه قیمتی قراره که بدست بیاریم؟ به قیمت از دست دادن همه حقوق دیگرمون از جمله حق حیات ؟!
پ.ن: این هسته ای با اون هسته ای که این آقا بکار میبره فرق داره!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٧ ب.ظ توسط ستاره خانوم سهشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤
مهريه
اين دوست عزيز مطلبي نوشته در مورد مهريه ، كه من در اينجا لازم دونستم نظرات خودم رو هم در موردش بنويسم .
اون چيزي كه به عنوان فلسفه وجودي مهريه مطرح ميشه ، اينه كه اولا هديه مرد است به همسرش و ثانيا پشتيبان مالي زن است . اما واقعا در اغلب موارد مهريه هيچكدوم از اين دو تا نيست . در مورد اول كه هديه مگه ميتونه نرخ داشته باشه ؟ يا مگه ميشه قراردادي بست كه بر مبناي اون كسي هديه اي رو به ديگري بده؟! و در مورد دليل دوم هم ، تا جايي كه عقل و تجربه من قد ميده ، در نوع زندگي امروز اين طرز پشتيباني مالي واقعا بي معنيه . اگر زن و مرد با خوبي و خوشي با هم زندگي كنن كه معمولا هيچ زني مهريه اش رو مطالبه نمي كنه . اصلا در يك زندگي مشترك آرام و عادي چه نيازي به اين كار هست ؟ مگه فرقي مي كنه كه اين پوله توي جيب مرد باشه يا زن؟ و از روزي هم كه به هر دليلي نتونن با هم زندگي كنن ، اگه زن تقاضاي جدايي داشته باشه كه كلا بايد مهريه اش رو ببخشه تا حق طلاق رو بگيره . اگه هم مرد بخواد همسرش رو طلاق بده معمولا يكي از اين سه حالت پيش مياد :
1) مرد اونقدر انصاف داره كه خودش بخشي از داراييش رو به همسرش بده براي اينكه بعد از طلاق مشكل مالي نداشته باشه ، كه در اين حالت نيازي به وجود مهريه نيست و هر آدم منصفي بدون وجود اون عدد مهريه باز هم اين كارو مي كنه .
2) مرد متقاضي طلاقه و نمي خواد يا نمي تونه مهريه رو بده . در اين صورت اونقدر همسرش رو عاصي مي كنه كه به طلاق توافقي بدون مهريه رضايت بده .
3) مرد متقاضي طلاقه و زن هم به طلاق توافقي رضايت نمي ده . نهايتا ممكنه دادگاه بتونه مرد رو مجبور كنه كه مثلا ماهي يه سكه به عنوان مهريه به زن بده .
اگر فرض كنيم كه اين حالت سوم پيش مياد ، فقط در مواقع نادري ممكنه كه مفيد باشه . موقعي كه زن واقعا بي پناهه و درآمد و هنر و كاري هم نداره و مرد هم به دلايل ناجوانمردانه اي بيخودي ميخواد طلاقش بده و اگه اين مهريه نباشه ، واقعا زن از گرسنگي مي ميره . حالا واقعا چند درصد از ما زنهاي نسل امروز اين شرايطو داريم كه بخوايم بخاطر بالابردن مبلغ اين مهريه اينقدر تلاش كنيم ؟! بهتر نيست خونواده ها بجاي چونه زدن روي اين مبلغ ، يه عرضه و هنري به بچه هاشون ياد بدن كه اگر روزي اين اتفاق براشون افتاد ، بتونن از پس ادره زندگي شخصي شون بر بيان و مثل يه طفيلي تا آخر عمر به مردي كه روزي همسرشون بوده و به دور انداخته شون ، آويزون و وابسته نباشن ؟!
بعضي از دوستان در كامنت نوشته نسيم به حق طلاق و حق حضانت و حق سفر و... بعنوان جايگزين امهريه اشاره كرده اند . من راستش اين رو هم قبول ندارم . من فكر مي كنم بهتر اونه كه پايه هاي زندگي مون رو اونقدر محكم بنا كنيم كه نيازي به اين ضمانت ها و حق و حقوق و ... نباشه . به نظر من در زندگي مشترك كه 99درصد مسائلش فردي و عاطفي و احساسيه ، قانون و خط كشي هاي اون خيلي نمي تونه كمك كننده باشه . اگه من نتونم با همسرم روي يه مساله ساده به توافق برسم كه مثلا به يه سفر برم ، ديگه چه فايده داره حالا اگه قانون بهم اين اجازه رو بده ؟! مگه ما طرفهاي يك دعواي قضايي هستيم كه با حقوق قانوني مون توي خونه با هم رفتار كنيم ؟! مگه ميشه زندگي مشترك رو اينجوري پيش برد؟! من نمي تونم اينجور زندگي رو تصور كنم .
حرف كه زياده در اين مورد ، اگه باز فرصت شد شما رو از نظراتم مستفبض مي كنم ;)
سه شنبه 20 دي 84
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۸ ب.ظ توسط ستاره خانوم سهشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤
تقدیر و تشکر
آورده اند که :
"من لم یشکر المخلوق ، لم یشکر الخالق"
لذا در اینجا از همسر گرامی خودم بخاطر حس همکاری بینظیرشان با بنده کمال تشکر را نموده و دیپلم افتخار و نشان بلورین همسر نمونه را در حضور همه شما حضار گرامی به ایشان اعطا می نمایم . باشد که روز به روز بر صفات نیک ایشان و بنده افزوده گردد .
برای دوستان عزیزی که دلشون میخواد دلیل این قدردانی رو بدونن ، توضیح میدم که هفته قبل ، من باید به یه سفر چند روزه کاری می رفتم که برای خودم خیلی مهم بود . اما به دلایلی که در پست قبلی نوشته ام ، سفر راه دور برام ممکن نبود . همسر جان عزیز هم در حالی که میتونست هیچ کمکی نکنه و باعث بشه تا من این فرصتو از دست بدم ، فقط به خاطر گل روی من از کارش مرخصی گرفت و اومد منو با ماشین تا مقصد مورد نظر برد که در طول راه من راحت باشم و در طول ماموریت هم تا جایی که ممکن بود به من کمک کرد و خیلی کارهای منو به عهده گرفت که من خیلی اذیت نشم . به نحوی که دیگه رئیس من حسابی شرمنده ایشون شد ! و تازه بخش مهم ماجرا این بود که برای اینکه بتونه اون چند روز رو مرخصی بگیره ، ناچار بود پروژه ای رو که در دست داشت تا قبل از سفرمون تموم کنه و به همین خاطر چندین شب تا صبح نخوابید که کارش به موقع تموم بشه!
اینو نوشتم برای ثبت در تاریخ ، برای به یادداشتن خودم ، و برای خجالت دادن بقیه همسران گرامی!
و یه چیز دیگه رو باز هم تاکید می کنم . اینکه با هم همفکر و هم عقیده باشیم خیلی خوبه . ولی خیلی خیلی مهم تر از اون ، اینه که با هم همراه و همپا باشیم .
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۱ ب.ظ توسط ستاره خانوم سهشنبه ٦ دی ،۱۳۸٤
حس جديد
تا حالا شده که يهو از يه روزی بفهمين که غير از اون قلبی که هميشه توی سمت چپ قفسه سينه تون وجود داشت ، يه قلب ديگه هم داره در درونتون می تپه؟!
هيچ می تونين تصور كنين كه چه حسی داره اگه آدم يه دفعه دارای دو تا قلب بشه ؟
خوب ، حالا من الان دو قلبی شده ام . اون قلب دوميه ۴-۵ روزه كه به تپش افتاده . البته چند وقتی هست كه وجود داشته ولی در حالت Stand by بوده . بعد از يه روز انگار كليد Powerش رو زدن و روشن شد و شروع كرد به تپيدن !
خدا اون بالا توي عرشش نشسته بود و مثل يه كوزه گر روي چرخ سفالگري اش خم شده بود ، چهار ماه و ده روز زحمت کشيد تا يه انسان درست كنه ، بعد يهو يه فوت کرد توي تن كاردستي اش ، و به مجسمه گلي اش روح داد . روح....و قلب مجسمه شروع کرد به تپيدن ، يه انسان خلق شد .
"... و نفخت فيه من روحي ..."
می دونين ، خيلي با شكوهه كه آدم دستيار خدا باشه ، توي خلق يه انسان با خدا شريك باشه . من الان دستيار خدا ام! دقيقا از روزي كه قلب اون مخلوق كوچولو توي تن آدم به كار ميافته ، آدم احساس خالق بودن ، احساس مادر بودن پيدا مي كنه . و يه احساس عشق عظيم و وصف ناشدني نسبت به اون كسي كه داره توي وجود خودش پرورش ميده . فكر مي كنم كه پس خدا بعد از اينهمه خلق آدم ، چقدر بايد لبريز از عشق باشه ...خوش به حالش!
من يه كشفي كردم : خدا يه "زن" ه . درواقع يه مادره . قدرت خالق بودن يه درجه بالاتر و والاتري از مادر بودنه . و اگر خدا نتونه مادر باشه ، نمي تونه خالق باشه ، و اگه بخواد مادر باشه بايد زن باشه!
معلومه که از شدت هيجان قاطي كرده ام؟!
سه شنبه 6 دي ۸۴
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٥ ب.ظ توسط ستاره خانوم شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤
باز هم...
15 سانحه هواپیمایی طی 20 سال . این فقط لیست هواپیماهای سقوط کرده است و آمار هلی کوپترها توش نیست . واقعا آمار پر افتخاریه برای مسؤولین حکومت جمهوری اسلامی :
دسامبر ۲۰۰۶- سقوط هواپیمای سی۱۳۰ در منطقه مسکونی در تهران با ۹۶ کشته
آوریل ۲۰۰۵- سقوط هواپیمای ۷۰۷ ساها (همون که یه پسر بچه موقع فرود اضطراری افتاد پایین و گم شد!)
فوریه ۲۰۰۴ - سقوط هواپیمای فوکر کیش ایر با ۴۵ سرنشین در شارجه
فوریه ۲۰۰۳ - سقوط هواپیمای ایلوشین در جنوب شرق ایران با ۲۷۶ کشته
دسامبر ۲۰۰۲- سقوط هواپیمای آنتونوف در مرکز ایران با ۴۶ کشته
فوریه ۲۰۰۲ - سقوط هواپیمای توپولوف درخرم آباد با ۱۱۹ کشته
مه ۲۰۰۱ - سقوط هواپیمای یاک و کشته شدن ۲۹ نفر (از جمله وزیر راه و ترابری ایران)
فوریه ۲۰۰۰ - برخورد دو هواپیمای نظامی و مسافربری در تهران با ۶ کشته
مارس ۱۹۹۷ - سقوط هواپیمای نظامی در شمال شرق ایران با ۸۰ کشته
اکتبر ۱۹۹۴ - سقوط هواپیمای فوکر شرکت آسمان در نطنز با ۶۶ کشته
مارس ۱۹۹۴ - سقوط هواپیمای ترابری ارتش با ۲۴ کشته
فوریه ۱۹۹۳ - برخورد دو هواپیمای نظامی و مسافربری با ۱۳۲ کشته
ژوئیه ۱۹۸۸ - سقوط هواپیمای ایرباس در اثر اصابت موشک آمریکایی با ۲۹۰ کشته
نوامبر ۱۹۸۶ - سقوط هواپیمای ترابری ارتشی در زاهدان با ۱۰۳ کشته
ژانویه ۱۹۸۰ - سقوط هواپیمای مسافربری بوئینگ در مسیر مشهد تهران با ۱۲۸ کشته
آقایون محترم ! ما چقدر باید بدیم اگر بجای انرژی هسته ای و فن آوری صلح آمیز ، 4 تا هواپیمای نو و سالم بخوایم ؟ چقدر باید بدیم اگر دیگه دلمون نخواد شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر بدیم و بجاش به فکر زنده موندن کس و کار خودمون باشیم؟ چقدر باید بدیم که از شر الطاف شما خلاص بشیم و بدون تحریم های جهانی ، مثل آدم زندگیمون رو بکنیم ؟
آقای مقام معظم رهبری ، واقعا برگزار کردن مجلس ختم برای کشته شدگان حادثه نهایت کاریه که از دست نفر اول حکومت برمیاد ؟! واقعا خسته نباشی برادر!
پ . ن : یه نوشته زیبا از الپر در این مورد : اینجا رو ببینین .
پ . پ . ن : امروز (۱۹ دی ۸۴) این لیست باز آپدیت شد . یه هواپیمای انتونوف هم سقوط کرد و باز ۱۱ نفر سپاهی کشته شدن . واقعا دیگه چی بگیم ؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٤ ب.ظ توسط ستاره خانوم سهشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤
بابای عزیز
بابا حالش بهتره . کلیه راستشو کلا برداشتن . بخاطر اینکه توموره اونقدر بزرگ بود که تقریبا کل کلیه را گرفته بود و دیگه فایده نداشت که بخوان فقط اونو بردارن . مامانم یه مامان بزرگی داشت ( خدا رحمتش کنه) که همیشه وقتی می دید که خانمی رفته آرایشگاه موهاشو کوتاه کرده و مثلا فلان قدر هم پول داده ، می گفت ای بابا رفتی این همه موهاتو دادی ، تازه پول هم دادی ؟! حالا بابا هم اینهمه پول داد هم کلیه اش رو!
این مدت خیلی شبها و روزهای بدی برما گذشت . خیلی خیلی بد . خدا نکنه که یه روزی بفهمین من چی میگم . دردناکترین و بدترین زمانش اون شبی بود که بابا باید فرداش می رفت بیمارستان و ساعت ده شب زنگ زده بود به من که پاشو بیا اینجا کارت دارم . کارش هم این بود که میخواست حساب کتابها و دارائیها و امانت ها و .... شو برای من توضیح بده که من در جریان باشم که اگه ... :( خلاصه از لحظه ای که تلفن زد تا یه ساعت بعدش که رسیدیم اونجا من یه بند گریه کردم . هرچی هم خود بابا و مامان و همسرجان تلاش کردن که به من حالی کنن که چیزی نیست و به هر حال هر آدم سالمی هم باید این کارو بکنه ، من حالیم نمی شد و اصلا دلم نمی خواست حرفاشونو بفهمم . خلاصه که خدا نکنه بفهمین من چی میگم!
روزهای بیمارستان خیلی سخت گذشتن . روز عمل 20 نفری رفته بودیم پشت در اتاق عمل هرچی دعا و سوره و هرچی امام و پیغمبر بلد بودیم اونجا احضار کردیم و به کمک طلبیدیم . 4-5 ساعت طول کشید تا بابا رو آوردن بیرون . نیمه بیهوش و بی نهایت زرد . وای ... خدا نصیب هیچکس نکنه این دلشوره ها و غصه ها رو . بعد هم صاف بردنش سی سی یو . درد داشت و توی اون عالم نیمه بیهوشی ناله می کرد . بعد برای اینکه ما نگران نشیم می گفت سوسیس کالباس صدادار خوردم!
از سی سی یو که اومد توی بخش عادی دو سه روز بعد کم کم رنگ و روش شبیه آدمیزاد شد . از بس هم هر روز تعداد ملاقات کننده هاش زیاد بود دیگه پرستارا داشتن از دستمون خل می شدن. مجبور بودیم هر روز عصر یه جعبه شیرینی و گل و ... خرجشون کنیم که کاری به اتاق ما نداشته باشن !
الان سه هفته است که بابا توی خونه است . حال و روزش بد نیست ولی خیلی خیلی باید احتیاط کنه . بخاطر اینکه اون یکی کلیه هه باید دیگه تنهایی کار کنه و باید خیلی مواظبش بود . یه ذره فشار خون بالا می تونه دیگه خیلی خطرناک باشه . همین مساله و اضطراب ناشی از اون و ترس از بازگشت مجدد اون مریضی از یه نقطه دیگه بدن (هرچند دکتر میگه احتمالش خیلی کمه ) باعث شده که بابا (هرچند سعی می کنه به روی خودش نیاره ) بهر حال نگران و مضطرب باشه و اضطراب هم خودش بدتر باعث بالا رفتن فشار خونش میشه . علاوه بر اون آدمی که عادت به اون همه تحرک و فعالیت داشته ، حالا دیگه از خونه موندن هم خسته شده و همین که دکترش میگه نباید سرکار بری ، بیشتر کلافه میشه . نمی دونم چه کمکی میشه بهش کرد و چطور میشه به بهتر شدن حالش و روحیه اش کمک کرد . من البته تمام تلاش خودم رو کرده ام و دارم یه سرگرمی کوچولو براش جور می کنم . چیزیه که میدونم خیلی دلش می خواست و خیلی خوشحالش می کنه . اما اون سرگرمیه هنوز 5 ماه دیگه مونده تا به دنیا بیاد ! توی این مدت چیکار باید کرد؟!
خدای مهربون ، به ما و به بابای عزیزمون کمک کن . آرامش و آسایش رو به خونه مون برگردون و به تن و روح و روان همه مون سلامتی بده . اگه هم گاهی خسته میشیم و قاط می زنیم و با تو بداخلاقی می کنیم ... دیگه خدایی دیگه ... میدونی از کم طاقتی مونه . مشکلی که طاقتشو نداریم لطفا به ما نده!
به امید سلامتی و سعادت همه باباهای عزیز . (و البته همه مامانها و خواهرها و برادرها و همسرها و فامیلها و دوستها و آشناها و ....!)
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٥ ق.ظ توسط ستاره خانوم شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤
پدر
براي بيشتر دخترها ، يا بيشتر دخترهاي از نوع ما ، پدرها مظهر قدرت و استحكام و توانايي اند . نمي دونم اين تاثير نوع تربيتمونه يا علاقه زيادمون يا فرهنگ خانواده هامون يا خلق و خو و خصوصيات پدرهامون ، كه هميشه پدر برامون توي زندگي نقش سوپرمن رو داره . هميشه تصورمون از پدر كسيه كه همه كار ازش بر مياد . زورش به همه چيز ميرسه . از پس همه كارهاي سخت و همه مشكلات مي تونه بربياد . هيچوقت از پا نمي افته . هيچ وقت كم نمي ياره . هروقت هرجا كم مياريم و نفسمون مي بره ، تنها كسي كه يقين داريم مي تونيم روش حساب كنيم ، پدره . پدرها موجودات شكست ناپذير و توانايي اند كه هميشه ميتونيم به پشتگرمي و دلگرمي وجودشون ، به جنگ مشكلاتمون بريم .
خدا نكنه كه هيچوقت ، هيچ دختري ، بخصوص هيچ دختري از نوع ما ، پدر عزيزش رو روي تخت بيمارستان ببينه . رنگ پدرش رو زرد ببينه . صداي ناله پدرش رو بشنوه .... واي...واي... ديگه هيچي براي آدم نميمونه . تمام پشتگرمي آدم تو زندگي فرو مي ريزه . انگار كه ستونهاي خونه آدم شكسته باشه . انگار كه ... انگار كه بگن خود خدا مريض شده . خدايي كه براي آدم همه چيزه . انگار كه پشت آدم يهو خالي خالي شده و به هيچ جا بند نيست .
خدا مي دونه كه آدم حاضره تمام اون دردها رو خودش بكشه ولي ناله پدرش رو نشنوه . آدم دلش مي خواد بميره و باور نكنه كه نيرويي تونسته پدر نيرومندشو رو تخت بيمارستان بخوابونه . كه پشتگرمي و دلگرمي آدم تو زندگي ، تسليم درد شده .
خدايا ، به همه مقدسات عالم قسمت مي دم ، هيچوقت منو با ديدن درد و ناراحتي عزيزانم امتحان نكن . من از همين الان اعلام رفوزگي مي كنم . من رد ميشم . من نمي تونم . خدايا بس كن . تمومش كن . خواهش مي كنم همينجا تمومش كن . التماس مي كنم ....
شنبه 21 آبان 84
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۱ ب.ظ توسط ستاره خانوم دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤
قدر شناسي
قدر شناسی چيه؟
قدر شناسی يعنی اينکه اگر کسی داره بهت محبتی می کنه ، طوری وانمود نكنی كه انگار وظيفه اش بوده و كار مهمی نكرده . يا اينكه تو از بس كه خوبی ، حقته كه بيشتر از اينها هم بهت بدن .
يعنی اينكه اگر كسی برای يه مدتی يه لطفی رو در حقت كرد ، اگر يه روز به هر دليل نخواست يا نتونست به لطفش ادامه بده ، طلبكار نشی و ادعای خسارت نكني!
يعنی اينكه قدر حمايت ها و محبت ها و كمك های ديگران رو بدونی ، نسبت بهشون متواضع و سپاسگذار باشی ، نشونشون بدی كه ارزش خوبی هاشون رو درك می كنی و گاهی به هر طريقی كه برات مهمه ، ازشون تشكر كنی .
خدا هم يكی از همين ديگرانه .
آدمهای ناسپاس ارزش محبت هيچكس ، حتی خدا رو ندارن .
دو شنبه ۱۶ آبان ۸۴
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٢ ق.ظ توسط ستاره خانوم شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤
پنجره های روبرويي
ساختمون شرکت ما جنوبيه . روبروی حياط شرکت يه خونه پنج طبقه ۱۰ واحدی هست که درش توی کوچه بعدی باز ميشه و در واقع پشتش به حياط شرکت ماست . من تا حالا نرفته ام توی اون کوچه که طرف روی اين خونه هه رو ببينم ، ولی اين طرفش که به سمت ماست ، توی هر طبقه دوتا واحد قرينه هم داره که پنجره هاي هال و آشپزخونه شون به سمت شرکت ما باز ميشه و ما از اينجا ۱۰ تا خونه رو می بينيم با آدمهای جورواجور كه احتمالا خودشون هيچوقت اين فرصتو پيدا نمی كنن كه مثل ما از پشت خونه شون رو ببينن .
من برای اين خونه ها از واحد طبقه اول سمت راست تا واحد طبقه پنجم سمت چپ از ۱ تا ۱۰ شماره گذاشته ام . واحد های ۱ و ۲ رو خيلی كمتر ميشه ديد . چون بيشتر پنجره شون پشت ديوار حياط ما و درختهای انگور روی داربست قايم شده . فقط روزهايی كه تا دير وقت شركت بمونيم ، طرفای غروب از روشن شدن يه نوری اون پشت برگای انگور می فهميم كه همسايه های ۱ و ۲ خونه هستن يا نه .
همسايه های ۳ و ۴ هر دوشون آدمای عادی و كسل كننده ای هستن . هر دو شون پرده های حرير ساده سفيد كه به مرور زمان در اثر كم شستن خاكستری رنگ شده به پنجره ها آويزون كردن . پرده هال و آشپزخونه شون هم عين همه . پنج ساله كه پرده هاشون يه ذره هم تكون نخورده . حتی توی قشنگ ترين و دل انگيز ترين صبحهای بهاری و پاييزی و توی سفيد ترين برف زمستونی هم يه ذره گوشه پرده رو كنار نمی زنن كه به آسمون يا به درختهای انگور يا باغچه پر از گل حياط ما يه نگاهی بندازن . شايد اين خونه ها مال دو تا خواهر يا دوتا برادر با روحيات خانم هاويشام باشه .
پرده های هال خونه ۵ خيلی شيكه . از اون پرده های چين چينی چند طبقه و رنگ و وارنگ . گاهی هم كه پرده حرير زيری رو كنار ميزنن ميشه گوشه های تاج مبلهای استيل آنچنانی پذيرايی رو كه جلوی پنجره چيده شدن ، ديد . اما پنجره آشپزخونه شون اونقدر زشت و كثيفه كه نگو . يه پرده كهنه نيمه چرك داره و هميشه شيشه هاش دود گرفته است . هزار تا هم شيشه كج و كوله و كوتاه و بلند در كمال بی سليقگی روی هره پشت پنجره چيده شدن و از بس هم روشون خاك نشسته نميشه فهميد توشون چی هست؟ يه هواكش زشت هم چسبوندن وسط شيشه و يه لوله هود سياه هم از يه گوشه ديگه شيشه زده بيرون . اصلا دوست ندارم با آدمهای اين خونه معاشرت كنم . به نظرم از اون آدمايی ميان كه ظاهرشونو خيلی چيتان پيتان می كنن ولی باطنشون پر از لكه دوده و چربيه .
خونه ۶ خيلی عجيبه . يخچالشون پشت پنجره هاله . يه چيزی شبيه تختخواب هم كنارشه . يه پرده كهنه هم به پنجره آويزونه كه چند تا از گيره هاش افتاده و شبيه دندونای يكی درميون پيرزن بدجنسای تو كارتون شده . پارسال بيرون پنجره آشپزخونه يه چيزی شبيه يه تاقچه فلزی جوش دادن كه به نظر ميرسيد برای گذاشتن مواد غذايی و چيزای اينجوری استفاده بشه . ولی از اون روز فقط توش يه شيشه نوشابه خانواده خاليه . به نظر من صاحب اين خونه يه آدم مجرد تنبل و شلخته و افسرده است .
خونه ۷ ديگه وحشتناكه . به تموم پنجره ها از اين چسبهای مات كننده سبز و قرمز و آبی تند چسبوندن ، هيچوقت هم پنجره ها رو باز نمی كنن . به نظر من اهالی اين خونه ديوونه اند .
خونه ۸ رو آخر ميگم .
خونه ۹ معموليه . پردهای توری كرم رنگ داره كه هر سه چهار ماه يكبار دو سه روز غيب ميشن و باز ظاهر ميشن . گاهی در طول روز يكی از پنجره ها باز ميشه و يه دستی ازش مياد بيرون يه پارچه يا دستمال گردگيری رو می تكونه . اين اتفاق معمولا ساعت ۱۰ صبح ميافته . شيشه های پنجره ها هميشه از تميزی برق می زنن ولی هيچوقت هيچ چيز قشنگی ، حتی يه شاخه گل هم پشتشون نيست . اين خونه رو هم دوست ندارم . تميزی بدون زيبايی به چه درد می خوره ؟
خونه ۱۰ يه ساله كه يه اتفاق بد توش افتاده . تا پارسال گاهی كله يه پسر كوچولو ازشون بيرون ميومد كه می نشست و زل می زد به باغچه و گربه هايی كه دائم سر ديوار رژه می رفتن . بعد يهو برای يكی دو ماه اصلا پنجره های خونه باز نشد و چراغش روشن نشد . حالا حدودا يه ساله كه باز عصرا چراغای خونه روشن ميشه ، اما كله هيچ پسر كوچولويی از پشت پرده های گل گلی هال بيرون نمی ياد .
خونه مورد علاقه من خونه شماره هشته. هميشه ميشه انتظار داشت كه وقتی صبح ميای سر كار ، يه چيز تازه تو اين خونه ببينی . هر روز صبح پرده ها از يه طرف كنار ميرن . يه روزهايی از سمت چپ و يه روزهايی از سمت راست . پشت پنجره آشپزخونه يه پرده چين چينی خوشگل هست كه به شدت معلومه خانوم خونه دوختتش . دو سه تا شيشه رنگ و وارنگ ترشی و مربا اونور شيشه توی آشپزخونه هست كه دائم هم خالی و دوباره پر ميشن . و از همه قشنگ تر اينكه بيرون پنجره هميشه چند تا گلدون كوچولو از گلهای فصل هست كه رديف پشت شيشه چيده شدن و يه دست خوشحال هر روز عصر بهشون با يه قوری چينی آب ميده .
شايد خانوم صاحب خونه شماره هشت يه روزی اين وبلاگو بخونه . همه اين حرفا رو نوشتم برای اينكه ازش تشكر كنم ، بابت اينكه رنگهای شاداب گلدونای كوچولوش ، همه وقتهايی كه خسته و كلافه به پشت پنجره پناه برده ام ، اينهمه منو شارژ كرده . ازش تشكر كنم برای اينكه توی اين روز بارونی قشنگ چهارتا گلدون گل پامچال خوشرنگ پشت پنجره چيده بود ، كه باعث شد توی اوج غصه و ناراحتی مريضی يكی از عزيز ترين كسانم ، يادم بياد كه... زندگی هست ، اميد هست و خدای مهربون هست .
شنبه ۱۴ آبان ۸۴
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٥ ب.ظ توسط ستاره خانوم دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤
كمی شباهت
يادش به خير . اولين دوره انتخابات شوراهای شهر و روستا بود و تنور تبليغات ، گرم . هر آدم عجيب و غريب و باربط و بی ربطی هم در بين كانديداها پيدا می شد . يه روز پوستر تبليغاتی يكی از اين كانديداهای عزيز به خونه ما رسيد كه تا ماهها توی خونه ما بعنوان اسباب تفريح و خنده موند و در مهمونی ها برای خندوندن و خوشحال كردن مهمون ها ازش استفاده می كرديم ! طرف از غربت آباد سفلی با مدرك سوم راهنمايي اومده بود و كانديد عضويت شورای شهر تهران شده بود . از سوابق و افتخاراتش مثلا اين بود كه در سال فلان پدرزنش رو تشويق كرده كه يك حلقه چاه در روستاشون حفر كنه برای استفاده مردم !! (توجه كنين كه خودش هم حتی اين كار رو نكرده بود ، فقط نقش مشوق رو داشت ) يا مثلا چندين جلد كتاب به كتابخانه مسجد محل اهدا كرده بود .
اين آقای بسيار مهم تعداد كثيري هم آرمان وآرزو رو بعنوان برنامه های آتی اش برای بعد از انتخاب شدن ارائه داده بود . مثل ريشه كن كردن اعتياد و خريد و فروش و قاچاق مخدر در كل دنيا! يا از ميان بردن ظلم و جور و تبعيض در سرتاسر جهان ، و برقراری صلح و عدالت و مهر و محبت در كره زمين!
بنده خدا خيال كرده بود قراره امام زمان يا خدا انتخاب بشه . طفلك هنوز نمی دونست حتی شرح وظايف و تعريف شغلی كه براش كانديد شده چی هست؟!
نمی دونم چرا اين روزها حرفهای رئيس جمهور محبوبمون به شدت منو به ياد اين آقاهه می اندازه؟!
دو شنبه ۹ آبان ۸۴
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥۸ ب.ظ توسط ستاره خانوم
